! روزهايم اينگونه ميگذرد كه نميبيني !

امروزيکشنبه است ۲۵شهريور

ساعت ۳ بعد از ظهر بيدار شدم.

عمو زنگيد که بيام دنبالت بريم...

خلاصه رفتم نون شيرمال خريدم به دستور دبير و دو راهيه يوسف آباد منتظر ياسين موندم...حدود ۳۰ دقيقه معطل شدم!آآرش هم منو ديدو گفت بيا با هم بريم...گفتم منتظرم!روزنامه ها رو گرفتم که خبر جلسه رو توش زده بود.و البته عکس من هم چاپ شده بود!

رفتم داخل...چقدر شلوغ بود!شلوغ ترين روزی که ديده بودم!اومدم يبرون...با هادی حرف زديم.آرش و رويا هم اومدن بيرون...بعد اميد آش رو اورد...

ملاقه نياورده بود!من و هادی رفتيم دم خونشون واورديم و وسط اذان تونستيم خودمون رو برسونيم!بعد هم کلی کمک کرديم...

خالم يا نميدونم عمم خيلی زحمت کشيده بود بابت تهيه ی افطار و اونجا هم گ ل ی خ  و رويا و ژ س ی ل ن هم خيلی زحمت کشيدن و کار کردن...دستم بدجور سوخت..چايی ريخت رو دستم...!

کلی کار کرديم البته کلی خنديدم...!جای مجيد خالی بود.بهش گفته بودم بياد نيومد!البته نا گفته نمونه که با اينکه ميدونست تو جلسه هستم و دستم بنده هی اس ام اس و زنگ ميزد مثل اين بچه ها!اعصابم بهم ريخته بود!آخه واقعآ دستم بند بود...

به هر حال خيلی خنديديم بعدش ما ها..ياسين رويای خ ی ا ل هم خيلی گله...آرش هم که جو ک ميگفت...حال اميد هم بد شد..تنگيه نفس!بهش گفتم مشروبات الکلی خوب نيست ميخوری!حاج علی هم خيلی اذيت کرد!

بعد رفتيم کافی شاپ...راستی باران هم اومد با اون پرشياش!اينهمه غيبت کرديم که خالی بسته و ...!

خلاصه من-باران-عمو-حاج علی و برادر زادش-ياسين-پارميدا-خالم يا نميدونم عمم-ژ سی لن-رويا-آرش-دکتر-اميد رفتيم و چايی و نسکافه خورديم و حسابی خنديديم!

کل کله عمو و من با حاج علی و برادر زادش هم جالب بود!

حاج علی در اظهار نظری گفن:من روزه اول ميثم روديدم گفتم چه پسره خوب و سر بزيريه!اما حالا ميبينم که از همه شلوغ تره!

خلاصه من و آرش و اميد سر مشروبات الکلی خيلی مسخره بازی در اورديم!

بعد خداحافظی کرديم که بريم. تو سه تا ماشين...من و اميد و حاج علی و عمو...

در ادامه عمو يه کم باران رو تو دنده عقب گرفتن مسخره کرد و باران ادعا کرد که من قهرمان رالی هستم!

من هم گفتم تو پلی استيشن البته!

بعد با سرعت زياد تو تخت طاووس با عمو مسابقه دادن!

خلاصه...

جدا شديم و رفتيم.عمو هم منو رسوند دم خونه و رفتم خونه خاله که شام دعوت بوديم.

شب هم اومدم نت.باز هم مجيد اس ام اس های هميشگيشو زد...!که تو فلانی و ...!

از دست نيلوفرم ناراحت شدم!ساعت ۱ نصفه شب اس ام اس زده که سلام ميثم.خوبی؟من امروزم نقاشی فلان کردم و..!۳ تا اس ام اس که امروز چه غلطی کرده!

خب به من چه!منم شاکی شدم و جوابشو ندادم!چه معنی داره خب؟!به نظرم اين اگه يه پسری پيدا بشه که اين هر شب واسش تعريف کن که در طول روز چيکار کرده مشکلش حل ميشه!چون من مهم نيستم!نياز تعريف کردن داره فقط!

بعد شادی اس ام زد و همين...گفت فردا برنامه ت چيه؟منم گفتم چيزه خاصی نيست.چطور؟کهديگه جوابی نيومد از طرفش...

داستانهاي بي انتها-صفحه ی سی وچهارم:امروز روز خوبی بود...خسته شدم حسابی!اما ارتباط با افراد جديد که آدمهای خوبی هستن عالی بود!

 

امروزشنبه است ۲۴شهريور

امروز شنبه است.مثل ديروز بيدار شدم.

مامان بزرگ اومد خونه.افطاری شير برنج خورديم.

بعد سريال اغما رو ديدم...حالم گرفته شد شديد!

به شادی گفتم بهش زنگ بزنم؟جواب نداد...نگو اس ام اس زده به من نرسيده...خلاصه اون زنگ زد ساعت ۸و ده دقيقه...بعد باهاش حرفيدم تا نه و خورده ای..بابام هم اومده بود البته مامان اينا رفته بودن واسه نگين کيف مدرسه بخرن.

بعد شام خورديم...بابام گفت با رئيس دفتره مدير عامل جرو بحث کرده و همه چی بهم ريخته شده!

شب اومدم نت که خالم يا نميدونم عمم بگه واسه فردا چی بيارم افطاری؟

بعد آزيتا آنلاين شد و باهام چت کرد و از شادی گفت...

بازم دير خوابيدم ضمن اينکه آخرين وبلاگی که ديدم. بوی خودکشی اومد!خودکشيه پ س ر ک عاشق!البته اميدوارم اينجوری نباشه و فردا ببينمش.

داستانهاي بي انتها-صفحه ی سی وسوم:آزيتا زد به هدف!واضح و مستقيم بهم گفت!گفت شادی حتی اگه تو بخوای چادری هم ميشه!حرفی ندارم واسه گفتن!به نظرم اگه اين نظرش باشه نصف راه رفته شده!............خدايا دوست دارم!

 

********************************************

امروزجمعه است ۲۳شهريور

حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بيدار شدم!

لباس پوشيدم که بريم افطاری عمو ابوالفضل.

رسيديم رستوران حاتم...

خلاصه اذان رو گفتن...من چای.سوپ قارچ-خوراک ميگو با مرغ-جوجه ی مکزيکی-ژله ی پرتقال-بستنی-آناناس خوردم!البته کم خوردم از هر کدوم!

بعد بازی استقلال  و سایپا رو هم نيمه ی اولش رو ديدم..با ياسين سر نگاه کردن های آقاجون کلی خنديديم!خيلی تابلو بود!

بد اومديم توپارکينگ بچه ها گير دادن که بريم پارک!رفتيم يه پارکی تو وليعصر....روبه روی لوکس طلائی بود و بازی کردن.و نماز رو اونجا خونديم و بعد هم حدودای ساعت ۲۳ بود از م خداحافظی کرديم...استقلال هم ۲-۱ از سایپاباخت...

تو راه آزيتا گوشيه شادی رو گرفته بود و اس ام اس ميزد که منو بخشيدی يا نه؟ وکلی چيزای ديگه..

بعدش ساعت ۱ بود اومدم نت و با شادی چت کردم و خيلی حرف زديم...حدسم درست بود!صابر به شادی چند مورد گفته بوده که کاش ميثم نبود اون وقت منم مثل داداشت نبودم واست!

اين رسم روزگاره ميثم جان!صابر که فکر ميکرديم خوبه خوبشونه اين از آب در اومد!شادی خيلی بهم ريخته بود...فکرش اين بود که من و خودش آخرمون چيه!احتی احساسش رو هم گفت که مامان و بابات ممکنه مخالفتی داشته باشن!احساسی که متاسفانه وجود خواهد داشت!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی سی و دوم:من به آزيتا گفتم که شادی رو از قول من ببوسه!عمو هم طفلک کلی خرج کرد!ولی آقاجون اينا از اينکه عمه نبود حالشون گرفته بود انگار....در کل خوش گذشت...

 


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٦ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز پنجشنبه است ۲۲شهريور

امروز حدود ۶ ساعت خوابيدم!

۹ صبح تا ۳ بعد از ظهر...

يه چيزی خوردم و چون اول ماه رمضون بود رفتم نون خريدم.چقدر صف شلوغ بود...روز اول بود.موقع افطار به عمو و خالم يا نميدونم عمم و شادی و مجيد اس ام اس زدم که منو دعا کنن...

خاله و زندايی دعوت بودن افطار خونمون.

بعد با مهدی(سوپر مارکت بغل خونه)صحبت کردم موقع اذان!حس روانشناسی و انسان شناختيش گل کرده بود!ميگفت تو تکی تو بين پسرهای اين محله!

آخه واسش آش برده بودم موقع افطار!

اتفاق خاصی نيوفتاد تا بعد از شام

اومدم بالا ...ديدم شادی آنلاينه...

ساعت ۱:۳۰ نيمه شب بود!

با خودم ميگفتم اگه من بهش گفته بودم بيا نت نميومد!اما حالا اومده!بهش گفتم اينو...بهم گفت اومدم آپ کنم...

وقتی بهش گفتم از صابر چه خبر...گفت صبح بهش اس ام اس زدم و ...

خيلی بهم ريختم!!بهش گفتم خوبه در طول روز بيشتر به اون اس ام اس ميزنی...و....!

شادی ناراحت و شد و رفت از نت بی خداحافطی!....چون بهش گفتم خوبه داداش به اين خوبی داری+خيلی چيزای ديگه!!!

بهش اس ام اس زدم و توضيح دادم يه چيزاييی رو......

آخه چرا من به شاداب دوست صابر کاری ندارم...اما اون به بهونه ی فاميل و آشنا بودن و مثلآ داداشه شادی بودن انقدر اس ام اس ميزنه بهش!سر چيزای ديگه هم از صابر ناراحت بودم!اصلآ چه معنی داره؟؟!؟!؟!

من دوست ندارم!چه معنی داره!من ميدونم شادی پاک تر از گله...اما دوست ندارم زياد قاطی باشه با چه صابر و چه مهران و سروش و ...!حتی در حد ۲ تا اس ام اس...!

دوست ندارم!؟!!!به کی بگم!

خلاصه...

شاد رفت و منم ۵ تا اس ام اس زدم تا جواب داد...طفلک ناراحت شد بود.خوب منم يه خورده زياده روی کردم!

با يه دختر هرزه اينجوری حرف نميزنن که من با شاديمحرف زدم!خدايا منو ببخش!

خلاصه بعد از کلی توضيح و معذرت خواهی از طرف منشادی يه کم انگار آروم شد.

من نميتونم احساس خودم رو بهش بگم...من دوست ندارم تو اين شرايط همچين قضيه هايی هم پيش بياد.....تو شرايطی که نيلوفر شب و روز تو نته..شب و روز اس ام اس و زنگ و منم فقط فرار ميکنم با دروغ و هرچی از دستش!تنهايی ميکشم اما تلفنش رو جواب نميدم!تنهايی ميکشم ولی تو چت نميام!ضمن اينکه سعی کردم جوری رابطه رو شکلشو عوض کنم که آروم تر باشه...فکر کنم موفق بودم...اينکه بهش ميگم تو خواهر منی اونو از خيلی فکر ها جدا ميکنه و کرده....

اومدم نت دوباره بعدش...حدود ساعت ۳:۳۰..ديدم شادی آپ کرده...نوشته اين آپ تقديم به کسی که چند دقيقه است ناراحتم و ميخوام بدونه دوسش دارم و ...قبل از اينکه از نت بی خداحافطی بره آپ کرده بوده انگار...

زياده روی کردم...ميدونم!اما خب نميدونم چجوری اونو از حس خودم مطلع کنم....بگذريم

با خالم يا نميدونم عمم و عمو هم چتيدم..يه ذره حال و هوام عوض شد.

بعد به مامانم اسام اس زدم که غذا بهم بده!ساعت ۴ صبح!برای سحر!

اونم فرستاد بالا!

 

داستانهاي بي انتها-صفحه ی سی و يکم:بابام ميگه آدم هميشه بايد طرفش رو بشناسه بعد حرفی رو که ميخواد بزنه بگه!من ميدونستم شادی دختره پاک و گليه...به نظرم شادیخيلی خوبه...تازه بهترم شده...نميدونم اين احساس منه...خيلی سنگين تر از قبل...اون دختر نجيب و پاکيه...منظوری واقعآ نداره از خيلی چيزها...اما من حرفای خوبی بهش نزدم...مخصوصآ بعد از اينهمه مدت و شناخت نبايد اينارو ميگفتم!دوست دارم خيلی زيادکاش تو و خدا منو ببخشين!

******************************

امروز چهارشنبه است ۲۱شهريور

 

امروزم دير بيدار شدم.

يه خانومه اومد خونمون رو تميز کرد.مثل هر ماه.

به شادی اس ام اس زدم ببينم معده دردش خوب شده يا نه؟

بعد با مامان رفتم دکتر که داروهاو ساعتش رو تغيیر بده.

بعد اومدم نت...شادی هم بود.رفت شام بخوره و منم ديگه رفتم.

بعد دائيم و زنش اومدن خونه...

بعدش قربانی اومد خونمون با زن و بچش....آدم خوبيه...باهاش راحتيم.ببينم کی منو ميبره امامزاده تو دبی!

قالب وبلاگ پرشين بلاگ رو هم عوض کردم.

داستانهاي بي انتها-صفحه ی سی ام:تا ساعت ۹ صبح خوابم نبرد!فکرم مشغول نبود اما برنامه ی خوابم بهم خورده!راستش به مساله ی ديشب فکر ميکردم باز!

 

******************************

امروز سه شنبه است ۲۰شهريور

 

امروزم دير بيدار شدم!

ناهار خوردم.

نگين رو بردم آموزشگاه.

مجيد رو هم چند ساعت باهاش بودم.حرفاش منو عجيب به فکر فرو برد....فکر اينکه شادی شايد خيلی راحت منو فراموش کنه...شادی شايد منو يادش بره...شايد اگه بره دانشگاه يادش بره ميثمی هم بوده!نميدونم!چيزی معلوم نيست!ولی فکره اينکه نباشه خوب نيست!

اومدم خونه دير شده بود.به شادی هم اس ام اس ميزدم...معدش درد ميکرد....خوب نيست نون و پنير ميخوره به نظرم...کلآ از قديم گفتن نون و پنير و دلدردش....

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و نهم:فکر ميکنم به روزی که شادی بهم ميگه ميثم من اشتباه کردم...برو!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢۳ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز دوشنبه است ۱۹شهريور

امروز دوشنبه بود!ساعت ۴ صبح بيدار شدم!خيلی سرم درد ميکرد!

داشت ميترکيد!

يعنی تا بيدار ميشدم سرم بشدت درد ميگرفت و ديگه نخوابيدم از ۴ به بعد...

قطار رسيد تهران و من و مهدی اومديم با هم...منم ۷:۳۰ صبح رسيدم و بابا بيدار شد و شيرينی که دوست داشتم و واسم خريده بود و گفت بخور و بخواب.

منم خوردم و رفتم بخوابم....

چشممو باز کردم ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر بود!خيلی خوابيده بودم!

يه ذره تخم مرغ خوردم.

شب مهمون داشتيم...آقای ح منشی قبلی بابا و همسرش...

شب هم شادیاس ام اس زد...فکر کردم درس خونده امروز...نميدونم چرا نخونده بود!

بعد ۹۰ ديدم...جدول حل کردم...غذا خوردم و نت اومدم...!

مجيدهم اس ام اس زد که چيزی شده؟خبری نيست ازت؟طفلک فکر کرده بازم مشکلی پيش اومده......

ساعت ۶:۳۰ تازه ميرم بخوابم!

همين!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و هشتم:خسته بودم..يه کم احساس میکنم سرما خوردم!

******************************************

امروز يکشنبه است ۱۸شهريور

ساعت ۵ قطار رسيد به بافق...

انقدرسرد بود که نگو...من و شهرام لرزيديم تا رسيديم!

رفتم خونه ی شهرام و محمد ...بيدار بوديم و ۷ که شد رفتيم دانشگاه و انتخاب واحد و ...

اگه بازديد معدن ارائه ميشد خوب بود!که نشد و من چون خيلی عقب هستم رياضی ۱-رياضی۲-استاتيک-فيزيک۲-برنامه نويسی رو با هم برداشتم!!

يعنی اگه بيوفتم يه کدوم از اينها رو حسابی ناجوره!

بعد با شهرام رفتيم بليط بگيريم.بعد ناهار خورديم و من خوابم برد...بيدار که شدم سرم از درد داشت ميترکيد اما به مرور زمان بهتر شد.

۱۵:۳۰ با قطار محلی اومديم يزد...

عمو اس ام اس زد که ميثم خيلی جات خاليه تو جلسه...بعدش هم خالم يا نميدونم عممهم همينطور اس ام اس زد و همينو گفت...

من و مهدی و شهرام گفتيم بريم همبرگر بخوريم همونجايی که قبلآ هم خورده بوديم و خوب بود...(يادش بخير...)

همون موقع شادیبهم زنگ زد...حرف زديم و شام که اوردن ازش خداحافظی کردم.دستش درد نکنه زنگ زده بود دلم تنگ شده بود واسش.

صابر هم اس ام اس رد که از شادی چه خبر؟دلواپس شدم و ...!من ناراحت شدم که از من اگه بی خبر باشه دلواپس نميشه!واسه شادی ولی دلواپس شده!چه غلطا!با اينکه ميدونم پسره خوبيه اما دوست ندارم زياد خودشو قاطيه کارای من و شادی بکنه...تحت هر عنوانی!

مجيدهم اس ام اس زد که چيکارا کردی...

بعد قطار حرکت کرد و ما سه تا خوابيديم....چون خسته بوديم همون ساعت ۱۰شب خوابمون برد!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و هفتم:خيلی خسته بودم...شادی که زنگ زد روحيه ی من عوض شد!

***************************************

امروز شنبه است ۱۷شهريور

حدود ۱۳ ا خواب بيدار شدم...

دوش گرفتم.ناهار خوردم.وسايلم رو مرتب کردم...

شادی اس ام اس زد که نگفته بودی ميري...

بهش گفتم بعدآ اس ام اس ميزنم بهت.....

به مجيد گفتم ميای بريم راه آهن...گفت نميتونه بياد.....

رسيدم راه آن با شهرام...از کنترل بليط که رد ميخواستيم بشيم يه دختره که با مزه هم بود گير داده بود  که کجا ميرين!

قطار سر ساعت حرکت کرد..به شادی هم اس ا م اس زدم ..راستش نگفته بودم شنبه ميرم...دوست ندارم زودتر بگم و همش دلهره ی رفتن و دور شدن داشته باشم!

بعد نيلوفر هم اس ام اس زد که رفته پيشه خالم يا نميدونم عمم!

نيلوفر داره زرنگ بازی در مياره!ميخواد خودشو آويزون اينا بکنه...!خيلی زرنگه!فقط اميدوارم ديگه جلسات نياد!

خلاصه قطار حرکت کرد...من و شهرام هم ساعت ۱۱ شب خوابيديم...تا اينکه قطار حدود ساعت ۴ صبح برسه...

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و ششم:امشب حالم گرفته شده يه کم...اگه شهرا منبود وضعم بد تر ميشد!هرچند که اون ميگفت اگه تو نبود اينجوری ميشم!به هر حال.........

 


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٠ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز حمعه است ۱۶شهريور

امروز جمعه است!ساعت ۱۰ بيدار شديم كه با آقای الف بريم جايی كه ديشب گفته بود.

تو راه اس ام اس زدم به شادي...چون شب تهديدش كرده بودم!گفتم يه وقت فكر نكنه جديه...!

رفتيم تو ويلايی كه هشتگرد خريده بودن...بد نبود ولی به نظرم جای ما تو فيروزكوه بهتره...ناهار رو خورديم و من خوابم برد چون شب ۵ ساعت همش خوابيده بودم!

بيدار شدم!آقای الف به بابا گفت دختر ديشبی خوب بود...بابا هم كلی ازش تعريف كرد و گفت دختر آقای الف-ب هم خوبه...

بعد دوست بابا گفت تازه دختر خواهر منم هست...!به ميثم بگو و اگه راضی بودين همه چی حل شده!

خب من هيچی نميگفتم!دختر خواهرش كه پيشنهاد عجيبی بود!

اونا خيلی وضعشون خوبه!خيلی بهتر از ما...من ميدونم شايد فقط ۴۰ ٪ رو من حساب ميكنن...و بقيش رو رو بابام!چون از طرفی ميگن باباش فلانيه..از طرفی هم ميگن پسره هم كه بد نيست...۲ سال ديگه مهندس ميشه و كارم هست واسش!

بعد عصر كه شد رفتيم قزوين تو باغشون...چقدر هوا خوب بود...آش دوغ هم دادن خورديم...خوش گذشت...

اومديم تو ماشين كه برگرديم،مامان به بابا گفت خب حالا كه خودش پيشنهاد دختر خواهرشو داده كار رو تموم كنيم!خوبه به ميثم هم ميخوره...سنش هم خوبه...متولد ۶۹!آدمهای خوبی هم هستن.....

هيچكی نگفت به من ميثم خوبه؟؟نظرت چيه؟هيچكی نگفت...!

فقظ بابا تو ماشين گفت كه دختر خوبيه...آدمهای خوبين...!

طفلك ميثم!

هيچكی نميدونه تو دلش چی ميگذره!ميثم فقط شادی رو دوست داره اما احتمال نميده شادی وفادار بمونه تا ۲/۳ سال ديگه!

هيچكی نميدونه امشب بزرگترين آرزوش اينه كه بره و برنگرده!

رسيديم خونه همش يكی اس ام اس ميزد...نفهميدم كيه...! اومدم نت...ناراحتم از اينكه صابر كامنتای تركی واسه شادی گذشته!حسود نيستم!اما توقعم چيزه ديگه ای هست!بخاطر همين بلاستم رو تغير دادم...كامنتايی كه واسه شادی گذاشتم يه نشونی از ناراحتی توش داشت!اما دلم نيومد..گفتم من ۲ روز  نيستم يه گذاشتم واسش!

هزاران درد ديگه جمع شده تو من!امشب گريه ام نمياد!نميدونم چرا!اما خيلی قلبم درد ميكنه!

فردا ميرم برای ثبت نام!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و پنجم:همون بالائی ها كه به هيشكی امشب نگفتم...به مجيدنتونستم بگم كامل!به شادی هم بگم يترسم تو دلش ناراحت بشه...گناه داره.

*************************************

امروز پنجشنبه  است ۱۵شهريور

امروز حدود ساعت ۲ بيدار شدم!با زنگ عمو ابوالفضل...بهم زنگ زد كه ميام دنبالت بريم نمايشگاه.....گفتم نه...مهمون داريم شب...نميشه!

بعد از ۲ ساعت اومدم دم خونه با حاج علي..چند تا سی دی بهم داد...

رفتم بيرون بعد واسه تولد بابا گل خريدم.به احسان هم اس ام اس زدم تولدش رو تبريك گفتم.

استقلال هم شيرين فراز رو ۳-۱ برد!نيلوفر بازم اس ام س زد که بهت زنگ بزنم؟؟منم برای سومين بار بار پيچوندمش!

مجيد رو ديدم...يه كم با هم بوديم.

اومدم خونه و بعد آقای الف(نزديكترين دوست بابا) اومد.

شادی اس ام اس زد كه ميثم واسم داره خواستگار مياد!!فكرم برای ۱ ساعت خيلی مشغول شد!

خيلی حالم گرفته شد!اصلآ نشون ندادم!

خلاصه بعد از ۵ژ۶ تا اس ام اس فهميدم قضيه سر كاری بوده!راستش باور كردم اول!

اين شادی از اين كارای عجيب غريب زياد ميكنه!

بعد مهمونای ديگه اومدن...آقای ن(همونی كه بعد از چند سال رفتيم خونشون حدود ۲ ماه قبل)...

بد نگدشت...

اونا رفتن...

با آقای الف بيرون وايستاده بوديم كه برن اونا...

بعد بابان گفت:ميثم خوب بود؟-گفتم چي؟-گفت دخترشون!؟-گفتم دقت نكردم اصلآ بهش!-گفت من ديدم،دختر خوبيه...بعد رو كرد به آقای الف...اونم گفت ميثم خيلی خوبه!دختر اين يا دختر آقای الف-ب  خوبن...!

من هيچی نگفتم!حتی ۱ كلمه!مثل پارسال كه كاملآ قفل شده بود مغزم!

اونا رفتن و قرار گذاشتن كه فردا بريم ويلاشون تو هشتگرد...

اومدم تو خونه و كمك كردم وسايل رو جمع كنيم...ديدم تو آشپزخونه مامان و بابا در مورد اينكه چه دختره خوبی بود و ... صحبت ميكردن!

بگذريم!بگذريم!بگذريم!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و چهارم:راستی دختراش چادری نبودن!و من ديشب فهميدم مشكل آنچنان هم تو چادری بودن نيست!مشكل اونجاست كه هر كی خودشون بخوان!به همين سادگي!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٧ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز چهار شنبه  است ۱۴شهريور

امروز دير بيدار شدم!

شب خواب ميديدم يه پسر پولدار شدم و دبی خونه دارم!

بيدار شدم ديدم مامان يادداشت نوشته که غذا حاضره و خودش خونه ی خاله رفته...

نصفه همبرگر رو خوردم...بعد به شادی اس ام اس زدم.

بعد حدود ۱۸ بهش زنگ زدم و تا راس ساعت ۸ شب حرفيديم...

به مجيدم اس ام اس زدم و ديدم کامپيوترش درست شده...

ياسين اومد خونمون...با اينکه ناهار نخورده بودم شام از گلوم پايين نرفت.

چون قرار بود آقای X بيان خونمون!از اينجور آدمای فوضول و مهم و حرف در بيار حالم بهم ميخوره!هر چند حاوی پيام خوبی برای بابام بود و اگه خدا كمك كنه ريشه ی يه سری آدمهاي...رو به زودی ميشه زد!

ولی به نظر مياد آدم های ترسوئی هستن و بابام رو جلو انداختن!خودشون پشتش قايم شدن!به هر حال ميدونم بابام دست رو چيزی گذاشته كه يا يه سری از متخلفها بايد برن يا بابام بايد بره!

شبش هم ياسين ميگفت از سردبيرشون خوشش اومده و دوست داره باهاش ازدواج كنه!مثل هميشه بابام شروع به نصيحت كرد و در اين ميون منم در امون نموندم!در ضمن بابا يه تيكه اومد كاملآ جدی ولی من مرده بودم از خندهميگفت ياسين خبرنگارها خوب نيستن...برو نماز جمعه دخترای خوبی ميان و از بين اونها انتخاب كن!!(البته ميدونم جنبه ی جدی نداشت اين حرفش)بعدش بابام بهم گفت يادت باشه ها هر كی رو خواستی بگيری فقط چادری باشه!همين!(و اين يكی كاملآ جنبه ی جدی داشت!)

البته مامانم اصرار داشت به من و ياسين كه خيلی هم مهم نيست...مهم اينه جلف نباشه!اما بابا هنوزم رو حرفه خودش اصرار داشت!

فردا شب آقای ن ميان خونمون...همونی كه بعد از چند سال رفته بوديم خونشون و...!احتمالآ فردا شب بعد از رفتن اونها بابا توصيه ميكنه كه چه دختر خوبی داره!!چه آدمهای خوبين!!و البته ۱۵۰٪ بی منظور اينارو ميگه!انگار الان اونم مياد دخترشو بده به من!اصلآ منم ميدونم دخترش خوبه!اما واسه خودش خوبه!فردا شب بازم نوك پيكان سمت منه!ميدونم!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و سوم: امشب حالم بهم خورد از خيلی چيزها!چقدر يه سری افراد در اوج حزب ال...ي بودن شيطون صفت هستند!خدا آخر و عاقبت من و بخير كنه!

 

*****************************************

امروز سه شنبه  است ۱۳شهريور

چه روز و شب بيخودی بود!

ساعت شد ۹ صبح!پا شدم!رفتم صبحونه خوردم!هركاری كردم خوابم نبرد از ديشب تا الان!! ساعت شد ۱ رفتم رو تخت نگين خوابيدم!!۱ ظهر تازه خوابيدم!نميدونم چه مرگيم شده بود!

ساعت ۱۷ بيدار شدم!شادی ساعت ۱ اس ام اس زده بود كه امتحانش خوب بوده...

رفتم نهار يا نميدونم عصرونه خوردم!

بعد با مجيدرفتيم كه كامپيوترش رو بديم تعمير...چون مهمون اومده بود واسشون زودی رفت خونه...

شام خورديم..اتفاق خاصی نيوفتاد...

منم اومدم آخر شب بالا نمازم رو خوندم و نيلوفر اس ام اس زد كه يه شب باهاش حتمآ چت كنم...

منم گفتم ميام الان!خوب خيلی ضايع بود!دو بار زنگيده بود جواب نداده بودم!تو اين  دو هفته همش اون اس ام اس زد اول!با خودم گفتم باشه ميچتم يه ذره...

بعدش يه كم كتاب شازده كوچولو رو خوندم...اهلی كردن يعنی ايجاد علاقه كردن...اين تيكش هميشه تو ذهنم ميمونه!

با ترس و لرز اومدم بخوابم و ميترسيدم مثل امروزم بشه!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و دوم: روز و شبم قاطی شده!ديشب خوابم نميبرد!راستی مغزم چه فعال شده بود!همش در مورد تفاوت ادبيات پست مدرن و فيلمنامه های امروزی هاليوود فكر ميكردم!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٥ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز دو شنبه  است ۱۲شهريور

امروز م دير بيدار شدم!مثل خيلی روزها...!

دوش گرفتم!مثل خيلی از روزها!

نهار رو دير خوردم!مثل خيلی از روزها!

اومدم نت!مثل خيلی از روزها!

شام خوردم!مثل خيلی از شبها!

مجيد زنگ زد که گوشيش خراب شده!

شادی اس ام اس زد که دلش تنگ شده!

نيلوفر اس ام اس زد که داره کتاب ميخونه!

من هم نود ديدم!مثل خيلی دوشنبه ها!

امشب دايی حميد هم خونه ی خاله دعوت بود!حالم بهم ميخوره ازش!و از خودمونم حالم بهم ميخوره وقتی مامانم زنگ ميزنه و کلی مرتيکه ی الاغ و عوضيه بی معرفت رو تحويل ميگيره!

جدول حل کردم!مثل خيلی دوشنبه ها!با اين تفاوت که سخت ترين جدولی بود که برای حل انتخاب ميکردم و تنها جدولی بود که تونستم کامل حل کنم!

اومدم نت...مثل اينکه صابر منتظرم بوده...خالم يا نميدونم عمم هم خيلی دير اومد و از دست عمو ناراحت بود که گفته بوده کلاس نياد

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيست و يکم:امروز هم گذشت مثل خيلی از روزها!

************************************

امروز يکشنبه  است ۱۱شهريور

امروز دير بيدار شدم!

با شهرام هماهنگ کردم که ببينمش و بهش پول بليط رو بدم که نگرفت!...خيلی دير راه افتادم!نيم ساعت طفلک معطل شد تو پارک!

بعد رفتم تو جلسه...موبايلم زنگ زد...دو دل بودم که بردارم يا نه...چون امروز دومين بار بود مجيد زنگ ميزد که جواب ندادم...چندمين بار هم بود که اس ام اس ميزد و جواب نميدادم!

خيلی زشت بود کارم!ميدونم!جواب ندادن کار خوبی نيست.اما اعصابم رو به کلی بهم ريخته بود!ميدونم بيشتر حق با منهولی دوسش دارم و اونم بايد کنار بياد با من

پارميدا هم اومد بيرون با من که تاب سوار شه تو پارک...منم با مجيد حرف زدم...حدود ۵ دقيقه...

خالم يا نميدونم عمم زنگ ميزد همش که بيام داخل جلسه.

اومدم و از طرفی فکرم مشغوله حرفهای خودم و مجيد بود و از طرفی پارميدا خيلی شيطنت ميکرد!

خلاصه جلسه که تموم شد من و آيدين و پيمان و دکتر در مورد فوتبال حرف زديم و ...

بعد هم رفتيم کافی شاپ...خالم يا نميدونم عمم واسه منو پارميدا ذرت بدون فلفل خريد منم گشنه بودم...بعد هم چايی خورديم.و کلی خنديديم و حرف زديم...اما اينجور موقع ها جای مجيدم خالی ميکنم...همزمان داشت آهنگ ستاره رو اونجا ميذاشت...ياد شادی هم افتادم...بهش اس ام زدم...

بعد هم  من با اميد و عمو خالم يا نميدونم عممسمت خونه اومديم.

ميدونستم بابا و مامانم نيستن...نشستم تا ساعت ۱۱ سينما ماورا رو ديدم...بعد هم ۱۲ شب شام رو خوردم که از بيرون واسه منم خريده بودن...بعد اومدم نت.

همين

داستانهاي بي انتها-صفحه ی بيستم:جای خيلی ها خاليه هميشه!اين يه قانونه که عوض نميشه!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱۳ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز شنبه  است ۱۰شهريور

امروز دير بيدار شدم!

ساعتهای ۱۱ پا شدم و اس ام اس زدم  به شادی که رسيدن تهران يا نه...

دوباره خوابيدم!آخه تا ۸ صبح خوابم نميبرد!

حدود ۶ عصر اومدم نت...شادی هم بود چتيديم...خيلی متفاوت!

اتفاق نيوفتاد ...نيلوفرم اس ام اس زد که بهت بزنگم؟منم باز پيچوندمش مثل ديروز!

شب فيلم خون بازی رو ديدم!

اومدم نت يه کم کامنتارو جوابيدم.

اومدم بيرون زود...مجيد هم اس ام اس زد که داری با عزيزت چيکار ميکنی و ...!

ديگه داره حالمو بهم ميزنه اين رفتارش!چند شبه دقيقآ نصفه شب که ميشه تازه يادش ميوفته ميثم هست!حال آدمم که نمیپرسه!از اين جور چيزا ميزنه که هی نازشو بکشی و ...!

بازم ميگم واقعآ قلبم درد ميگيره اس ام اس هاشو ميخونم!فقط چرنديات مينويسه!اصلا نميدونه من دارم الان چه غلطی ميکنم!

حالم داره بهم ميخوره!خيلی خسته شدم!بجای اينکه روزای آخری که اينجام زنگ بزنه بريم بيرون...يا هر روز باآدم در ارتباط باشه اينجوری رفتار ميکنه!انگار بقيه جای اينو تنگ کردن!متاسفم واسه خودم!همين!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی نوزدهم:امروز به شادی يه چيزيو که بايد ميگفتم گفتم!نکته ی مثبت امروز اين بود...نکته ی منفيشم آقا مجيد بودن که با اس ام اس هاشون بنده نوازی ميفرمايند!اين چند شب حال منم نپرسيد حتی!خيلی بهم ريختم دوباره!

*********************************************

 

امروز جمعه  است ۹شهريور

امروز دير بيدار شدم باز!

نهار که قرمه سبزی بود خوردم.

بازی بی خود استقلال و مس رو ديدم!! ۱-۱ مساوی!چقدر اس ام اس پرسپوليسی جواب دادم!اعصابم بهم ريخت!

امروز بالاخزه بعد از ۲ روز از شادی با خبر شدم...شب ميخواست عروسی بره و من همش حرص ميخوردم که مختلط نباشه عروسی!

و ديدم نيست و يه چيزيايی شادی گفت که حيلی خوشحالم کرد.

شبش هم اومدم نت و آپديت کردم ياهو ۳۶۰ رو با يه عکس خوشگل.

داستانهاي بي انتها-صفحه ی هجدهم:امروز از يه سری چيزای شادی خوشم اومد!استقلالم که اعصابمو بهم ريخت شديد!

*****************************************

امروز پنجشنبه  است ۸شهريور

 

امروز مجبور بودم زود بيدار بشم..حدود ۱۲ بيدار شدم و رفتيم فيروزکوه!

من همش عطسه ميکردم و آبريزش بينی داشتم...حالم اصلآ خوب نبود.تا رسيديم اونجا من خوابيدم!البته خوابم نميبرد نميدونم چرا!

هوا که تاريک شد اومدم سمت خونه.

از شادی هم خبر نداشتم...فقط ۱ اس ام اس زد که ديشب خوايتو ديدم...همين!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی هفدهم:اصلآ خوش نميگذره فيروزکوه مگه عمو حجت باشه...اگه اونيکی عمو هم بنده نوازی کنه و بياد که عاليه!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱۱ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز چهارشنبه  است ۶شهريور


خيلی دير بيدار شدم!چون تازه ۶ خوابم برد.شادی اس ام اس زده بود که تازه داره راه ميوفته

بازی پرسپوليس رو ديدم و غذا هم ميخوردم.

بعد با بابام رفتيم خونه ی آقای الف که بهترين دوست بابامه چون طبق سنت هر سالش  روز ميلاد امام زمان(ع) جشن ميگيره و غذا ميده.تو مراسم داداش آقای الف گفت يکی از دوستان با جاسبی خيلی خوبه و من نامه بنويسم بدم بهش ببينيم کاری ميتونه بکنهبعيده!راستی اونيکی داداشش هم به من گفت بيام پيشش کار کنم تو دفترشون تو يزدبابا که گفت نه...فقط درس! حالا ببينيم چی ميشه!

تو راه خيلی با بابام صحبت کرديم در مورد دائيم و مسائل مربوط.

شب هم اومديم خونه.قرار شد فردا بريم فيروزکوه.بدون عمو حجت و ابوالفضل خوش نميگذره

منم اومدم نت.يه کم کامنتها رو جواب دادم.بعد با عموم و خالم يا نميدونم عممچتيدم...به مجيدم اس ام اس زدم ببينم چيکار ميکنه

همين.

داستانهاي بي انتها-صفحه ی شانزدهم:خيلی دلم گرفته...خيلی...احساس ميکنم خيلی تنهام...به هيچکی نميتونم حرفمو بزنم!و اينو مطمئنم هيچکی نميدونه تو دلم چی ميگذره شادی هم اس ام اس منو جواب نداد!رسيد دستش!دير هم نبود خيلی...۱۲ شب!تازه اون قرار بود بزنه...به هر حال من که نبايد دل خوش کنم به کسی!

 **********************************************

امروز سه شنبه  است ۵ شهريور

امروزم دير بيدار شدم!

نهار خوردم.

اومدم نت.شادی هم بود..حدود ۴۰ دقيقه با هم چت کرديم.

بعد نگين رو بردم آموزشگاه...تو خيابونا چه خبر بود!همه جا شيرينی و شربت و عروسی و ...تولد امام زمان (عج) بود ديگه

بعد اومدم خونه ظرفها رو شستم و شام خورديم. مثل فردا قرار بود بريم اصفهان اما مامان مخالفت کرد!گفت من مريضم!راستی به نظر مياد به مامانش يا خالم قول داده که بريم شمال يا فيروزکوه!بخاطر همين زد زيرش!البته مريضم بود ديگه يه کم

بعد نيلوفر زنگ زد...زياد حرف نزدم

راستی امشب ۲ تا فيلم خوب ديدم...حلفه-اثر پروانه ای...با اينکه دير نشون داد و همزمان بود ولی بهتر از برنامه های واقعآ بيخوده تلويزيون بود!شب عيد بود!ای ....با صدا و سيمايی که ساختين!

شب هم اومدم نت...يه کم کامنت تبريک واسه بقيه گذاشتم!

داستانهاي بي انتها-صفحه ی پانزدهم:شادی که ساعت ۵:۳۰ اس ام اس زد خوابيدم!هيچ احساسی ندارم!

 


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۸ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

 امروز دوشنبه است ۵ شهريور

 ساعت 14 از خواب بيدار شدم.
 خالم يا نميدونم عمم اس ام اس زد كه مياي بريم سر كلاس عمو؟
 بعد منم گفتم خواهرم خونه تنهاست.
 بعد در حاليكه ناهار ميخوردم شادي اس ام اس زد كه ديشب بازم خوابم برد وسط اس ام اس هات!
 خلاصه...
 منم رفتم دوش گرفتم و موهامم كوتاه تر كردم تا بابا و مامانم فعلآ گير ندن!
 بعد به مجيد زنگ زدم ببينم چيكار ميكنه...
 نيلوفرم اس ام اس زد و انگار نه انگار ديشب ميگفت يا من يا شادي!
 به هر حال...
 شام خوردم.
 منو شادي اس ام اس ميزديم!اين سومين شبيه كه از ساعت 10 شب به بعد اس ام اس هام نميرسه بهش!
 جالبه سومين شبيه از همون ساعت به بعد آب خونه قطع ميشه!
 سومين روز هفته ي دولت خدمتگزار هم هست!
 اتفاق خاصي نيوفتاد ...روزنامه خوندم و نماز خوندم و ساعت 3 نصفه شبم نت اومدم وبعد ديدم يه شماره ی ناشناس اس ام اس ميزنه و چيزای عجيبی نوشته!!خوب انقدر ضايع نوشته بود که بفهمم کيه!ولی فرستنده جون دمت گرم!اولش شوکه شدم!
دو اتفاق بد افتاده يکی مجيد که اين چند وقت تنها بود رو فرصت نکردم بببينم...البته تقصير خودش هم هست چون تا من نگم بريم جايی اون چيزی نميگه....اتفاق بعدی مسافرت رفتن دوباره ی شاديه... 

 داستانهاي بي انتها-صفحه ی چهاردهم :آبنبات روز يكشنبه ميخوام!ديروز به من مزه نداد...امروز خيلي بي حالم...دارم يه برنامه ي جديد رديف ميكنم!
 امروز اولين قدم رو برداشتم!
 حالا

***********************************************

امروز يكشنبه 4 شهريور

 يكشنبه هم كه رفتم شهرام رو ديدم و جلسه ي يكشنبه ها رو هم رفتم
 همه بودن...همه ي كسايي كه بايد باشن...
 اما نميدونم چرا وسطاي جلسه پا شدم رفتم بيرون!يه هوايي خوردم اومدم تو
 حوصلم سر رفته بود...ولي وبلاگ خوبي رو انتخاب كرده بودن و صاحبش هم آدم پر معلوماتي بود
 بعد من و خالم يا نميدونم عمم و عموم و آقاي شيريني ريز اومديم سمت خونه!
 مامان به هوای اينکه عمو مياد خونه  كلي غذا درست كرده بود
 اما عمو نيومد
 شب هم كه نيلوفر اس ام اس زد كه دارم ميميرم!با شادي خوشبخت باشي! و ...!
 من بعد 1 ساعت اومدم نت و آرش ساعت ده دقيقه به دو زنگيد و گفت من هركاري ميكنم لينكت نميتونم كنم!بعد ااومدم ببينيم نيلوفر چي ميگه و بازم اين حرفاشو تكرار كرد....
 به هر حال ميگفت يا من يا شادي!!
 مسخره بود!
 منم بهش گفتم شادي رو دوست دارم..اون دختر خوبيه...من ميخوام توقعتو از دوستي پايين بياري
 اما تو گوششش نميرفت!
 آخر سر من اومدم بيرون و خداحافظي كردم...اما با اينكه من از علاقه به شادي حرف زدم اما بازم واسم قلب فرستاد!

 داستانهاي بي انتها-صفحه ی سيزدهم : روز و شب دلگيري بود...نميدونم چرا!چرا نيلوفر گير داده !چرا هي اصرار داره رو اينكه يه روزي ازدواج كنيم!!
 چرا؟؟؟خنده داره واسم!چرا اون اين حرف رو ميزنه!!شايد من آدم بي عرضه و ... باشم اما اون...نميدونم...!
 

*******************************************


 امروز شنبه است 3 شهريور


من  شادي چتيديم و اون از كاراي عموش گفت و بعد  مجيد چتيديم آخر شب و من اصْلا توقع رفتارهاي روزه قبلشو نداشتم  ...من دوسش دارم و اون همه چيه منو ميدونه و دوست ندارم انقدر سر به سرم بذاره...واقعآ به اندازه ي كافي ذهنم درگير هست!
  حالم بد بود اونشب...فكر كنم عصبي بودم...يه لحظه بهم ريختم


داستهانهاي بي انتها-صفحه ی دوازدهم: فكر كنم هيچ وقت تو عمرم انقدر عصباني نشده بودم!اينجوري قلبم درد بگيره...تا صبح از دل درد مردَم!

**********************************************

امروز جمعه 2 شهريور

 اين  روز اتفاق خاصي نيوفتاد!
  رفتيم خونه ي آقاجون
   داستانهاي بي انتها-صفحه ی يازدهم:شادي حالش خوب نبود...مريضه شديد....مجيدم كه اينجوري كرده بود!امشب همش فکر ميکردم يکی پيشمه!بوی رژ لب ميومد تو اتاقم!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٦ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز پنجشنبه است ۱ شهريور

ساعت ۱۴ از خواب بيدار شدم...

گوشيمو خاموش نکرده بودم چون قرار بود مجيد زنگ بزنه يگه بريم بيرون...انقدر اس ام اس اومد از شانس بده من که از ۹:۳۰ به بعد هر چند دقيقه يه بار بيدار ميشدم!

مهمترين اين پيام ها ۵ اس ام اس مجيد بود...

خلاصه ناهار رو خوردم بعد دوش گرفتم و بازی استقلال و ملوان رو ديدم که ۲- باختيم!

حلوا مامانم درست کرده بود منم خوردم...

آماده شديم که بريم خونه ی دايی...اولين بار بود بعد از ازدواج ميرفتيم اونجا.

مجيد زنگ خونه رو زد و در کمال سردی آش اورد واسمون...منم به روی خودم نيووردم که اتفاقی افتاده!

بعد رفتيم کرج  و راه رو هم استباه رفتيم...خلاصه ۲۲:۱۵ تازه رسيديم...شام خورديم و فيلم عروسيشون رو ديدن با دی وی دی که کادو برده بوديم...

بعد منو شادی به هم اس ام اس ميزديم تا اينکه ۱۲:۱۵ اس ام اس هام نرسيد بهش...

خلاصه برگشتيم خونه و ساعت ۲:۳۰ منزل بوديم...چه بارون قشنگی ميومد تو راه...راه رفتن البته!

بعد من اومدم نت با هادی و عمو چتيدم...لينکهايی هم که شادی فرستاده بود باز نميشد!

امروز خيلی فکر کردم در مورد اس ام اس مجيد...نوشته بود يا من يا شادی...ديگه نميخوام ببينمت و ...!

خب...اين تصميم اونه!تو اين مدت از اين بچه بازيا زياد در اورده!به نوعی خسته کرده منو!آخه کدوم رفيقی با رفيقش همچين کاری ميکنه!من شب خوابيدم صبح پا شدم ديدم شازده اينو واسم زده!

به روش نيوردم که من اس ام است رو ديدم بلکه خجالت کشيده باشه!اما خب در مجموع ناراحت اصلآ نشدم...چون احساس کردم شکستم حسابی!

من تو سختيا کنارش بودم اگرچه کاريم واسش نکردم!پارسال که دانشگاه نرفته بود...يا سعی کردم باهاش باشم...مخصوصآ تو مشکلات اما اون...حتی سعی کردم رابظش با مسعود جوری مجکم بشه که اگه منم  تهران نبودم تنها نباشه هيچ وقته هيچ وقت...انقدر منو مسعود در مورد مجيد حرف زديم درمورد خودمون حرف نزده بوديم!اما...

اين مدت همش مسائلی بوده واسه سختی  کشيدن...حرفای نيلوفر...فکر و خيال شادی...گير دادن های خانواده...اما بجای اينکه مرهمی باشه حالا خودش شده يه زخم!

خيلی مسخرس که بخوام واسه کسی مثلآ مسعود تعريف کنم که من و مجيد ديگه حرف نميزنيم و هيچ رابطه ای نداريم!چون من شادی رو دوست دارم!!واقعآ خنده داره!اين مدت خيلی تحمل کردم بعضی کارها و رفتارهای مجيد رو(تو بعضياش حق با اون بوده البته)....اما واقعآ اين يکی غير قابل تحمله!چون بی ربظه!چون بی معنيه!!چون دليلی واسش نيست!

آخه خيلی خنده داره!مثل اينه به احسان بگم يا من يا الهام!!!!!!

يا به شهرام بگم يا من يا عارفه!!!!!!

رابطه هامونم مشابه...من واسه شهرام و احسان مطمئنم جزء دوستای درجه يکشونم!مثل مجيد که از يکم واسم يک تره...

ذفعه ی قبل که منو مجيد با هم حرف نزديم چند روز زياد مهم نبود واسم...چون قابل حل بود....اما ايندفعه فکرش اينه...من قادر به عوض کردن فکر کسی نيستم!چون اگه منو نميشناسه که چرا تا لان مونده!اگه هم ميشناسه که نبايد اينجور حرفارو ميزد...

نمیدونم ديگه

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي دهم:امروزتو فکر محيد بودم کاش ميدونست خيلی فرق کرده...فرق منفی...من دوست ندارم که از من ناراحت باشه...اما...کاش ميدونست واقعآ مثل برادر ميمونه واسم...!تنها کسی که منو کمک کرده تو مشکلاتم همين مجيد بوده...!!!!!شبش هم   تو فکر زندگيه دائيم...به نظرم زندگی قابل قبولی رو جمع و جور کرده...همش تو اين فکرم که منم يه روزی ميتونم از پس يه زندگی بر بيام؟لازمه ی ماديه يه زندگيه دو نفره تو سطح معمولی چيا ميتونه باشه!؟


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز چهارشنبه است ۳۱ مرداد

ساعت ۱۵ از خواب بيدار شدم...خيلی ديره ميدونم!از فردا زودتر پا ميشم!

تا اومدم پايين ديدم همه چی فرق کرده...مامانم کلی تحويلم ميگيره!

نهارو واسم آماده کرد...

 بعد اومدم تو اتاقم.

افشين هم زنگ زد...گفت مشهدم..گفتم التماس دعای شديد

به شادی اس ام اس زدم که خوابشو ديدم...خواب ديدم منو اون روبروی هم نيشته بوديم..يه کيک به شکل قلب که نارنجی هم بود...مشابه کيک تولد رويا.

بعد گفتم الان ميام نت ميای تو هم؟اونم گفت من هستم.

کلی چتيديم...از همه ی اتفاقات يکه افتاده بود..تا حدود ساعت ۲۰ شب...

از خاونم فالگير هم که امروز واسش پست نوشتم در اوج ناباوری بهش گفته:تو و ميثم چند وقته قبل ميخواستين ديگه با هم نباشين...اما اتفاقاتی افتاد که به هم نزديکترم شدين!ستاره ی اقباله شما يا هم جفت شده...با هم ازدواج ميکنين...سال دوم دانشگاهت اون ميياد خواستگاريت...!!

چيزهايی که ار قبل گفت درست بود...چيزهايی که از بعد گفته رو نميدونم...!

هر چيزی قيمتی داره...اميدوارم قيمت رسيدن به شادی رياد نباشه...من ميخوام بابا و مامانم راضيه راضی باشن...اين خيلی مهمه واسم...

دوست ندارم عذاب بکشن...يا شادی عذاب بکشه از ديدن ناراحتی اونها

هر چی فکر ميکنم ميبينم يا بايد حرف بابا و مامانم رو گوش کنم و با دختر حاج آقا X يا حاج آقا Y يا حاج آقا  Z اردواج كنم يه روزي....يا اينكه به حرف قلبم گوش كنم...!فقط يك كدوم!

اميدوارم همه چی درست بشه...به خير و خوشي...اين خيلی مهمه.

شادی امروز خيلی عجيب بود.از مسافرتش...جاهايی كه به يادم بود...گريه هايی كه ميكرد....از همه چی تعريف ميكرد...

خلاصه....شام رو خوردم...اتفاق خاصی نيوفتاد...

داشتيم منو شادی اس ام اس به هم ميزديم كه خالم يا نميدونم عمم اس ام اس زد كه بيا داريم وبلاگتو تخريب ميكنيم....

منم داشتم روزنامه ميخوندم...گفتم نيم ساعت ديگه ميام....نيلوفر اس ام اس رد كه بيا....به اونم همونو گفتم...

بعد ۲۰ دقيقه به ۱ اومدم...كامنتها چی شده بود!

با شادی چت كردم ...شادی گفته بود آپديت ميكنه....

اما...

آپديت كرده بود....واسه من...شعر معمای معين رو هم نوشته بود...با كلی چيز ديگه...فقط واسه من

نميدونم چی بهش بگم...

امروز و امشب چقدر از اين قلبها واسم فرستاد و منم فرستادم...

بعد از تشكر و ...بهش گفتم بهم بگه جرا اونروز حال و حوصله نداشت....

اونم از خيلی چيزا گفت...به اصرار من

تو بعضی چيزا حق داشت....من بعضی موقع ها خيلی سرد و بی روح برخورد ميكنم باهاش...بر عكس اون.

مجيدم باهاش چت كردم مثل مسعود....مجيد نميدونم ميخواد چيكار كنه!متوجه حرف من نميشه انگارشايدم حق داره...ميخواد اوضاع بد نشه يه وقتولی اين راهش نيست.

در حال چت با شادی و مجيد بودم كه ديدم شادی جواب نميده..خيلی نگرانش شدم...اس ام اس زدم...بهش نميرسيد...بهش زنگ زدم گفت قطع شده ای دی اس الش...صداش يه جوری بود...نميدونم چه جوري...سرماخوردگی كه توش بود

پست امشب و امروزم فقط شد شادي!دلم واسه شهرام تنگ شده...

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي نهم:كاش كه اين ديوار خراب شه...منو تو با هم بميريم...توی يك دنيای ديگه ...دستای همو بگيريم...شايد اونجا توی دلها...درد بيزاری نباشه...ميون پنجره هاشون...ديگه ديواری نباشهكاش منو تو آزاد تر بوديم...آزادی منظورم كاره زشتی نيست...اما من خيلی ملاحظات رو كنار ميذاشتم...هر روز ميديدمت...اما...خدايا شكرت بازم!

************************************************

امروز سه شنبه است ۳۰ مرداد

ساعت ۱۵ بود خدودآ...خوابای خوبی نميديدم...تختم تکون ميخورد...اون دختره خوابای خوبی نبود.

نهار که سوپ بود رو خوردم.

بعد اومدم نت.

با صابر چت کردم از وقايع اين چند روزش صحبت کرد...يه کم از شادی تعريف کرد...

بعد نگين رو بردم آموشگاه زبان.

اومدم خونه و حالم گرفته بو...بخاطر ديشب و ...

مامانم گفت چی شده و ...؟

منم بهش هيچی نگفتم...گفتم از من مهمتر خيليا هستن!

بعد ناراحت شدم از اينکه چرا ميخوان واسه دايی دی وی دی بخرن اما به من ميگن صرفه جويی کن و ...!

به هر حال ناراحتيمو با رفتارم نشون دادم.

ساعت ۹ اومدن خونه چون نگين رو از کلاس اورده بودن.

برام از آبنباتهای روز يکشنبه خريده بودنمنم نگاهشم نکردم و گذاشتم رو ميزمخيلی گريه کردم تو اين فاصله که بيان

بعد رفتم پايين و شام و ...

با نيلوفرم چت کردم و يه جايی بجای اينکه بگم نيلوفر نوشتم شادیسعی کردم يه جوری ماستمالی کنم قضيه رو که ناراحت نشه.با مجيدم چت كردم و ناراحتيم رو  از اس ام اس هاش به شكل بدی نشون دادم!حقش بود!ولی خب يه كم زياده روی كردم 

بعد دوغ خوردم و خوابيدم...امشب همش قلبم درد ميكرد

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي هشتم:از نظر روحی بهم ريختم!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز دوشنبه است 2۹ مرداد

خيلی دير از خواب بيدار شدم!

ساعت ۱۵!

با اس ام اس خالم يا نميدونم عممگفته بود ميای امروزم بريم كتاب سرا؟

منم گفتم نه..نميتونم...چون ميخواستم مجيد رو ببينم.

۱۷:۳۰ پيش مجيد بودم...اتفاق خاصی نيوفتاد..از اينكه اين چند روز چيكار كرديم تعريف ميكرديم.

۳ ساعت بعد اومدم خونه...قبضهای تلفن و موبايل هم اومده بود.زياد نبود ...يعنی بهتر از ۷۰ هزار تومنه دفعه ی قبل بود!

اومدم نت يه سر...شادی آنلاين بود...اما چه چت بی روح و سردي...ميگفت حالش گرفتس...گفا اعتبار موبايلش تموم شده...يعنی داشته يه مقدار ولی همه رو به صابر اس ام اس زدهحالم گرفته شد  وقتی اينو گفت...به من هيچ اس ام اس نزد اما...بگدريم...منم خداحافظی كردم گرچه به روم نيووردم!

شام رو خورديم...

بعد يكی به بابا زنگ زد و از اونجايی كه معمولآ ميزنه رو آيفون ما هم شنيديم چی ميگفت...

صدای يه مرده حدود ۴۰ ساله كه لهجه ‌ی اصفهانی داشت...گريه ميكرد پشت تلفنميگفت منو اذيت ميكنن تو اداره...اضافه كاريمو نميدن و...!

خب حالم شديد گفته شد!

مامانم برای ماستمالی نمودن قبوض! همه رو سر من خراب كرد!كه ميثم موبالت زياد مياد!اينترنت زياد ميري!حالا واقعيت اين بود كه از ۱۰۶ هزار تومنی كه بابام بايد ميداد فقط ۵۵ هزار تومن مربوط به من ميشد!

حدود نصف!

اما مامانم من بر عكس بقيه مادرا بجای پوشوندن خظاهای من تازه ۱۰۰ تا هم روش ميذاره و تحويل ميده!

نميتونم بهش بگم كه ديواری از من كوتاه تر گير نمياري!واسه خواهر و ماردت هرگونه هزينه ای بكنی عيبی نداره!اما من...

اشكالی نداره...من هيچی نگفتم...نه حرفی نه رفتاري.

برنامه ی ۹۰ رو هم حوصله نداشتم ببينم!

اومدم بالا يه سر نت رفتم...حوصلم نيومد!

تا ۱ ساعت قبل از اذان همينجوری گريه كردم...نمازم خوندم...

همين!

...داستانهای بينهايت-صفحه ی هفتم:امروز  حالم گرفته شد...از چند ناحيه...شادي-مامانم-آقايی كه لهجه ی صفهانی داشت!لعنت به تو ميثم!

********************************************

امروز يكشنبه است ۲۸ مرداد 

حدود ساعت ۱ بود از خواب بيدار شدم.

دائيم اينا خونمون بودن.اومدم و و بعد هم ناهار خوردم!سر سفره هم با مامانم در مورد يه شخصيتی بحث ميکرديم!

خوب اين خانومها ميگن فقط خودشون خوبن!بقيه همه...!

آماده شدم که برم جلسه ی يکشنبه ها.

تو راه گل خريدم واسه عمو به مناسبت روز جانباز بدم بهش.

چقدر گلای خوشگلی شده بودن...

رسيدم اونجا...اول من و حاج علی و آرش بوديم.بقيه هم اومدن...خاله يا نميدونم عمم...خانم گل يخ...اميد...رويا..و مهمتر از همه حاج حميد!

آخه خيلی ناراخت بود که واسه عمو کامنت زياد ميذارم!

بعد هم عمو اومد...شيرينی خريده بود...

منم شيرينی ها رو تعارف کردم به همه...به قول هادی آقای شيرينی چي!

و...

بعد از جلسه يه کم با هادی صحبت کردم و رويا که سعی در برداشتن گل داشت و رفتارآ و گفتارآ پشيمون کردم!(البته يه شوخی بود همش)

البته کاش يه تعارف بهش ميکردم...ولی...به قوله عمو رويا دختر خوش قلبيه و ناراحت نميشه!

بعد هم تو کافی شاپ نشستيم ما چند نفر...

بعد با عمو و ... رفتيم منزل يه خانواده شهيد

تو راه از آبنباتهای يکشنبه هم خورديم!

نماز رو به جماعت اونجا خونديم و بعد به زور شام هم نگهمون داشتم!

داشتم دعا ميکردم که سر نماز:خدايا بخاطر اين بنده ی خوبت و روزی که  اينجا خورديم زندگی دنيوی و اخروی منو خوب کن

برگشتيم...ساعتای ۲۳:۳۰ بود رسيديم...عمو هم کادوشو نميخواست بگيرهمهمون هم داشتيم...

بعد يه کم ميگو خوردم و نت اومدم و مسيج شادی رو خوندم... نيلوفر هم مسيج زده بود که خيلی دوست دارم!!منم يه جوری جوابشو دادم ولی... .اميدوارم بفهمه داره چيکار ميکنه

...داستانهای بی انتها-صفحه ی ششم:امروزه من...گلهای خوشگله زردم...دسته گل صورتی پارميدا...شيرينی خوشمره ی عمو...عکسهای بيمورد آقای x !...كافی شاپ...خرما بخور گفتن های  رويا...تك اس ام اس شادي...خالی بودن جای مجيد...مسخره كردن من هنگام ورود با دسته گل و شيرينی به خونه شهيد!...نماز...شام خونه ی شهيد...و ...يك روز خوب!

 


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۳٠ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز شنبه است 2۷ مرداد
 

امروز زود بيدار شدم.حدود ۱۱ چون بايد اجاره ی خونه ی دانشجوييم رو ميريختم.

بعد از بانك صبحونه خوردم و بعدش ناهار كه قرمه سبزی بود.

يه سری نت زدم.ديدم شادی نوشته كه موبايلش خاموش ميشه.خراب شده انگار.

بعد حدود ۱۷ بود كه خوابم برد تا ۱۹ شب.

يه دوش گرفتم.

بعد هم بابا اومد...نيلورفم چند تا اس ام اس زد كه جواب دادم.

شام رو خورديم.

يك روز كاملآ بی روح!

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي پنجم: بی تو بودن سخت ميگذره.

 

****************************************

 

امروز جمعه است 2۶ مرداد

ساعت ۶ صبح ساعت كه زنگ زد از خواب بيدار شدم اس ام اس زدم به شادی كه ببينم رسيده يا نه...اونم گفت كرجه و در جواب پرسيد تا الان بيدار بودم؟منم خوابم برد و دير جوابش رو دادم.

اس ام اس هام بهش انگار نميرسيد...كاملآ بيخبر بودم ازش.

دوباره تا حدود ۱۵ ظهر خواب بودم!آخه شبش دير خوابيده بودم!

ناهارو صبحونه يكی شد!

حدود ساعت ۱۷ بود كه با بابام رفتيم ختم پدر رئيس دفتر سابقش...خدا بيامرزدش.

بعد هم بازی استقلال و استقلال اهواز رو ديديم!

نميدونم چرا وسطش خوابم برد!

۳-۲ برد استقلال.

بعد هم ياسين اومد حدود ساعت ۲۲:۳۰ بود.

بچه ی خوبيه!خيلی پرته فقط!هر چی سعی ميكنم حاليش كنيم نميشه!

ساعت ۰۰:۵۵ رفت.

نت رفتم و همين ديگه.

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي چهارم: دلواپس شدم!خبری نبود امروز ازت


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢۸ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز پنجشنبه است 25 مرداد
 

من ديشب قرار بود خونه ي عموم باشم تا صبح با هم بريم آسايشگاه جانبازاي قطع نخاعي چون روز جانباز بود انگار.
 

8:30 بيدار شدم و سريع به خالم يا نميدونم عمم اس ام اس زدم كه بيدار شديم چون گفته بود بهم خبر بده.

 رفتيم دنبالش با عموم و تو راه هم همش ابی گوش ميداديم و اونجا چقدر خنديديم از نحوه ي پارك كردن دوست عموم آقاي عباس!خيابون رو بند اورده بود با اون همه جاي خالي!خوب سوژه اي داد دستمون تمومه 2 ساعت ميخنديديم بهش!

 خب رفتيم اتاق جانبازا...ميگفتن...ميشنيديم..خيليها تكراري بود حرفاشون...خيلي ها نو... .
 

اما..اما..بين اينهمه فقط يكي بود كه اشك خالم يا نميدونم عمم رو در آورد و بغض منو زياد تر كرد...

 يه اتاق پر از نقاشي و جملات قشنگ...و يه آدمي كه رو تخته..خوب نميشنوه...خوبم حرف نميزنه...به نظر مياد حواس درست حسابي هم ندارهخودمو قايم ميكنم پشت ستون تا نبينمش زياد...آرزو نداشته جوون بوده؟عاشق نبوده؟نميدونم!خنده ها تموم شد!دست از سر عباس برداشتيم!

عموم گفت بريم رستوران حاتم تو وليعصر... .

منو عموم و عباس و خالم يا نميدونم عمم رفتيم كه ميگو بخوريم!

ميگو سوژه ي جلسات 1 شنبه و كامنتهاي ما شده!خيلي خوش گذشت...خيلي خنديدم!
 

عمو جان ما رو تا مترو بهارستان اوورد و بنده نوازي فرمود به قول خودش...منم از خالم يا نميدونم عمم خداحافظي كردم...اون سمت صادقيه رفت و من سمت علم و صنعت...ساعت 3 رسيدم خونه.يه كم نت رفتم
 نيلوفر آنلاين شد و تو چت شماره موبايل جديدشو داد.

من حس خاصي نداشتم! نيلوفر خيلي ساده رفتار ميكنه و كم اشتباه!نميدونم چرا تو اين مدت كه اينهمه اتفاقات افتاد اما بازم نيلوفر موند پيشم!يعني نميدونه من شادي رو دوست دارم...خب نيلوفرم دوست دارم اما مثل يه دوست فقط چون كمكم ميكنه.

شب بابام زودتر اومد خونه و ايندفعه با خالم و شقايق رفتيم شام بيرون طرفاي لواسون... .
 
 اس ام اس شادي هم رسيد بهم.داشتم آهنگ قسم رو براي اولين بار گوش ميدادم...!شادي ميمرد واسه اين آهنگميدونستم 4 ساعته كه سواره قطار شده كه برگردن از تبريز...نوشته بود:به اين داشتم فكر ميكردم از وقتي كه سوار قطار شدم لحظه ها برام عزيز تر شدن چون با گذشت همين لحظه ها دارم بهت نزديك تر ميشم. اينو شادي نوشته بود!دوسش دارم هرچند ميدونم مال من نيست.

خوابيدم تو ماشين تا 1:20 نيمه شب... .

بعد بابام بخاطر خوردن بستني منو بيدار كرد و ديگه خواب از سرم پريد... .

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي سوم:اون جانبازه...آخريه!خوش بحالش!من فكر كنم نسل بابام و اونها نوجواني و بعد بزرگسالي رو تجربه كردند...اما من نوجواني و حالا جواني رو دارم تجربه ميكنم...اونا زود بزرگ شدن...بعضياشون انقدر بزرگ شدن كه دنيا واسشون كوچيك بود......زماني كه اون داشت ميخنديد من تو دلم زار ميزدم اما به حال خودم!

********************************

امروز چهارشنبه است ۲۴ مرداد

ساعت 12:50  با اس ام اس شادي از خواب بيدار شدم.نوشته بود ديشب خوابش برده!بعد گفت صابر و شاداب هم دوستيشون به هم خورده!مقدار زيادي شاخ در اوردم!چون صابر ميگفت ميخوام باهاش ازدواج كنم!منو دوست داره!من اونو دوست دارم!بابا و مامانامون هم همه چيو ميدونن!
 اونوقت بهم زده!

ناراحت شدم ولی مهم نبود.
 

ناهار خوردم و يه مقدار نت رفتم.
 

راستش خيلي دلم تنگ شده بود واسه شادي.از طرفي هم ميدونستم كه تو مهموني نميتونه خلي حرف بزنه.زنگ زدم بهش و فقط 1 دقيقه حالشو پرسيدم...همين.

بعد اونم اس ام اس زد كه چرا صدات گرفته؟چرا مريض شدي؟ از اين چيزا
 داشتم ميمردم از دلتنگيمسخرس ميدونم!

بعد مامانم گفت برو عكس ها رو از عكاسي بگير .

به مجيد زنگ زدم كه با هم بريم.

رفتيم بعد خاله يا نميدونم عمم زنگ زد!از ماجراهاي امروز تعريف كرد و گفت برو خونه ي عموت و شب بمون چون شرط بستم تو ميري اونجا!
 منم بهش گفتم شرط رو باختي!

اومدم خونه و مامانم عدس پلو درست كرده بود گفت ببر خونه ي عموت!
واقعآ اتفاقي بود!منم از خدا خواسته رفتم و شب موندم.


 چقدر خنديدم...خوش گذشت...چقدرم زود خوابم بود تو خونش..اونجا هم يه بار خالم يا نميدونم عمم زنگ زد.

...داستانهاي بي انتها-صفحه ي دوم:امروز احساس كردم خيلي دوست دارم...بيشتر از قبل


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٦ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..

امروز ساعت ۱:۳۰ ظهر از خواب پا شدم.

ناهار خوردم.

به شادی اس ام اس زدم چون نگرانش بودم...آخه مسافرته ديگه...

بعد نت رفتم يه کم.

حدود ۷ مجيد اس ام اس زد که بيام يرون چون با مسعود بود ميخواست منم بيام...

چه اعصابم بهم ريخته  بود قبل از رفتن..سی دی رايت نميشد...جورابم پيدا نميشد...شلوارم نبود!همه چی قرو قاطی بود...

بعد مجيد و مسعود رو ديدم...بعد مجيد باز گير داد که چرا به شادی ميگی دوسش داری!؟

خب منم دوسش دارم...ميگفت تو که ميدونی به هم نميرسين چرا اينو ميگی!؟

منم ميدونم راست ميگه اما...خب چيکار کنم...

بعد اومدم خونه...بابام همبرگر خريده بود از بيگ بو...همونی که تو عباس آباده و صفشم هميشه شلوغه...ولی خوشمزس

بعد بابام از فوائد درس خوندن گفت...موافقم باهاش.

بعد ده نمكی رو كانال دو اورده بودش..آخ كه متنفرم ازش!

به عمو ابولفضل اس ام اس زدم كه بشينه گوله نمكيو ببينه!

بعد داشتم همش به اس ام اس های شادی جواب ميدادم...حدود ساعت ۱ بود...ميدونستم بيداره...ولی ديگه جوابی نداد به اس ام اس ها...خيلی ناراحتم...شايدم خوابه طفلي

 

بعد سيب زمينی سرخ كرده خوردم با سالاد...تو نت هم بودم...با خالم يا عمم!نميدونم كدومشون بود!چتيدم....

بعد تصميم گرفتن با عموم كه آن شده بريزن تو وبلاگه نيلوفر!

خلاصه فعلآ كه مشغولن و مشغوليم!

اميدوارم هی عمو جان از شادی جلو نيلوفر ننويسه!آخه نيلوفر حساس شده

 

...داستانهای بی انتها -صفحه ی اول:امشبم گذشت...با آرزوی داشتن تو!


پيام هاي ديگران ()

لينك ثابت نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٤ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط ..:: ميثم ::..